گفتیم شکست اجتناب ناپذیر است و تلاش برای اجتناب از آن، شکست بزرگتری است. کسی از ترس چند غلط املایی، دیکتهاش را ننوشته است، انگار تمام آن کلمات را غلط نوشته است.
همچنین گفتیم که به کمک ریفلکشن و تامل میتوانیم شکست را به پیروزی تبدیل کنیم. اما قبل از آن لازم است بیشتر درباره شکست از منظر روانشناسی صحبت کنیم.
شکست، بخشی از بازی زندگی است اما سوال اصلی این است: واکنش روان و بدن ما به شکست چیست؟
واکنش ما به شکستهای سنگین، میتواند به دو مسیر متفاوت منتهی شود:
- اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) و شکست: واکنشی که در آن ترس، درد یا اضطراب آنقدر شدید میشود که زندگی فرد را مختل و او را فلج میکند.

- رشد پس از سانحه (PTG): برای بعضیها، شکست و سختیها جرقهای میشود برای پیدا کردن معنا، قدرت درونی و رشد شخصی، و بازسازی زندگیشان پس از بحران.

تفاوت این دو مورد در چیست؟ چرا شکست، برخی را قویتر میکند، برخی را میکشد و برخی را ضعیفتر میکند؟
تفاوت در پرسپکتیو و منظر است. یعنی جایی که آنجا ایستادهایم و به موضوعات و پدیدهها نگاه میکنیم.

اگر بخواهیم این موضوع را به خوبی درک کنیم باید پرسپکتیویسم را در آثار کسانی مانند نیچه جستجو کنیم اما برای ادامه صحبت، همین برداشت اولیهای که از این موضوع داریم کافیست: اگر شکست را صرفاً شکست، نه یک تجربه آموزنده و رشد دهنده میبینیم و نه یکی از مراحل طبیعی و اجتناب ناپذیر مسیر موفقیت میدانیم، افشا کننده نگاه و مدلی ذهنی ما و همچنین منظر و پرسپکتیوی است که از آنجا به این تجربه نگاه میکنیم.

برای کاوش و فهم بهتر و درمان ریشه این نوع نگاه باید به صورت جدی مطالعه کنیم یا کمک تخصصی از درمانگر بگیریم.
کسانی که رشد پس از سانحه (PTG) را تجربه میکنند، شکست را پایان نمیبینند؛ بلکه آن را سکویی برای رسیدن به آیندهای بهتر میدانند. در نتیجه پس از شکست، بازی را رها نمیکنند.

بیایید نگاهی بیندازیم به چند شخصیت معروف که تاریکترین دوران زندگیشان را به فرصتهایی برای رشد تبدیل کردند:
از نگاه یک دختر 15 ساله، تیر خوردن از یک عضو طالبان، شکست است؟ چگونه میتوان آن را تبدیل به برد کرد؟

- ملاله یوسفزی 15 ساله، به دلیل دفاع از حق تحصیل دختران مورد اصابت گلوله قرار گرفت و با خوششانسی، زنده ماند.

- اما عقبنشینی نکرد. او از جهانبینی و انگیزه خودش، حمایت پدر و حامیانش در سطح دنیا نیرو گرفت و ترومایش را به جنبشی جهانی تبدیل کرد.
- مقاومت او باعث شد جایزهی نوبل صلح را دریافت کند و تبدیل به ندای آموزش برای همهی کودکان جهان شود.

کسی که بالاترین جایگاه اجتماعی و دانشگاهیاش را داشته اما حالا اکثر اعضا خانوادهاش را از دست داده و هر لحظه احتمال دارد بمیر (مانند میلیونها نفری که جانشان را در کورههای آدمسوزی هیتلر از دست بدهند)، واکنشش چگونه خواهد بود؟

ویکتور فرانکل، در دوران حضورش در اردوگاههای کار اجباری نازیها، با تلاش برای یافتن معنا در رنجهایش، از آن سختیهای غیرقابل تصور جان سالم به در برد:وحشت و رنج را تبدیل کرد به امید و معنا.
او آیندهای فراتر از اردوگاهها را تصور میکرد، عشق به همسرش را به یاد میآورد، و رنجهایش را پایهای برای توسعهی «لوگوتراپی» (درمان مبتنی بر معنا) قرار داد — فلسفهای که بعد از مرگبارترین جنگی که بشر تجربه کرده، به میلیونها نفر کمک کرده تا معنای زندگیشان را پیدا کنند.

جوان فقیری که قرار است چند دهه از جوانیاش را در یک سلول کوچک بگذارند، باید چه واکنشی نشان دهد؟ چگونه باید خود را با این شرایط جدید تطبیق دهد؟

نلسون ماندلا ۲۷ سال زندان را تحمل کرد؛ جایی که شاید تسلیم نشدن و ناامیدی احمقانه به نظر برسد. اما او تسلیم نشد.

او زمان حضورش در زندان را به یک دارایی ارزشمند تبدیل کرد: زمانی برای تأمل، آموزش خود، و ایجاد روابط با دیگر زندانیان و رهبری آنان که در نهایت تبدیل شد به رهبری کل هم وطنانش.
نقاشیهای او، نگاه و منظری که او دنیای بیرون را از آنجا نگاه میکرد به ما نشان میدهد:

این رشد و قدرت درونی به او اجازه داد تا پس از آزادی، به عنوان یک رهبر وحدتبخش، آفریقای جنوبی را به سوی آزادی هدایت کند و اطرافیان و دشمنان را با خود همراه کند.

تمرین
شما چه شکستها و تروماهایی را تجربه کردهاید؟ اطرافیان شما چطور؟ واکنش شما به آنها در عمل چه بوده است؟
پاسخها